چشمه
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ خرداد ،۱۳۸۳  

من امروز پر از يک احساس تازه ام.

احساسی که از من می جوشد. مثل يک چشمهء کوچک. سرد و خنک است و گوشهايم را قلقلک می دهد.  از من جاری می شود. قل قل شادش را می شنوم و آوای دل خوشانه اش را که کودکانه آواز می خواند.

عقل بر من می غرّد که مهار بردارم و بر سر اين جوشانِ کوچک سدی بزنم. می گويدم که اين چنين جوششی غرقت خواهد کرد .... من ولی محو تماشای رقص شاد اين کودک چموشم که بر ميخيزد و می نشيند و دست افشان ميکند.

پايکوبی اش مرا هم بر می خيزاند. عقل سر تکان می دهد که نه. ولی من تشنه آب تنی ام. گاههاست که اين دل تنی به آب نزده است. دل از سويی و آزادی از سوی ديگر دست های مرا می گيرند. جوشش احساس تازه ام اينک برکه ای شده است. آندو پيش از من تن به آب می زنند و دست های مرا می کشند که تو هم بيا. به عقل می نگرم. خم بر ابرو دارد و بر حاشيه ايستاده است مغرور.

دل پيش می دود. نگاه مرا از عقل می دزدد و بازيگوش مرا به دنبال خود می کشد. سردی آب پاهايم را می نوازد. تازه می دانم که بندی بر پای دارم که مرا به خشکی در بند کرده است. چون طنابی کلفت که کشش اش پايم را به زخم آشنا می کند. مردد می شوم. بروم يا بمانم؟ آزادی مرا می خواند و بند را از پايم می گشايد. بی بند اما زخمی و لنگان لنگان در آب می شوم.

آوای شادمانی آن دو که کودکانه نه در آب که بر آب می دوند‌ از يادم می برد که زخم بر پای داشته ام. که برکه کوچک در حال عميق شدن است. که شنا کردن نمی دانم. که جوشش های موجک سان آن چشمه کوچک حالا موج هايی شده است که مرا هم با خود به راست و چپ می کشانند ....

 


 
بيا ره توشه برداريم ...
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٢  

چاووشي

 بسان  رهنورداني  كه در افسانه ها گويند

گرفته كولبار  زاد  ره بر دوش

  فشرده چوبدست  خيزران در مشت

 گهي پر گوي  و گه خاموش

در آن  مهگون  فضاي  خلوت افسانگيشان راه مي پويند

ما هم   راه خود  را مي كنيم  آغاز

سه ره پيداست

 نوشته  بر سر هر يك  به سنگ اندر

حديثي  كه ش  نمي خواني  بر آن ديگر

 نخستين  : راه نوش و راحت و شادي

 به ننگ  آغشته ،  اما رو به شهر و باغ و آبادي

 دوديگر :  راه، نميش  ننگ ، نيمش  نام

اگر سر بر كني  غوغا ، و گر دم  در كشي  آرام

سه ديگر :  راه بي برگشت ،  بي فرجام

من اينجا بس دلم تنگ است

و هر سازي  كه مي بينم  بد آهنگ است

بيا ره  توشه  برداريم

قدم  در راه  بي برگشت  بگذاريم

ببينيم آسمان  هر كجا آيا همين  رنگ است ؟ ...

مهدی اخوان ثالث


 
هورااااااا
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٢  

من برگشتم .....


 
 
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۱  
این یادداشت رو یکی از دوستان روی مطلب جاودانگی ۲ گذاشته ، به نظر من که خیلی جالبه تو چی فکر می کنی ؟


انسان وقتی جاودانه می شه که اصلا به فکر جاودانگی نباشه بلکه فقط بخواد به حقيقت زندگيش دست پيدا کنه .اونوقت چون اون حقيقته جاودانس اون آدمه خودبه خود جاودانه می شه. منتها هر چقدر که اون حقيقته بزرگتر باشه طيف بيشتری از آدمها را می تونه در طول تاريخ آگاه کنه و جاودانه تره يعنی عظمت اون حقيقته که ادم رو جاودانه می کنه. من بچه که بودم خيلی دوست داشتم اسمم برای هميشه بمونه بعد تا مدتها باخودم فکر کردم که بعدش چی و حالا فقط می خوام حقيقت شخصیم رو که روح زندگيمه پيدا کنم .


 
جاودانگی ۲
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ دی ،۱۳۸۱  
خيلی از ما عمرمون رو وقف چيزهايی می کنيم که اميدواريم برای ما يا بعد از ما بمونن . کلی از جوونی ، سرمايه احساس و خلاصه عزيزترين پاره های وجودمون قطره ،قطره در مسيرهايی صرف ميشه که فکر می کنيم بدرد زندگی مون می خوره و می تونه حالا و بعد از اينکه ما رفتيم در ميان نسل بشر بمونه و اثری يگانه باشه که محصول مشترک ما و عمر گهربارمونه .ولی آيا من و تو واقعاً ماندگاريم ؟ يا بودنمون ، فکر کردنمون ، توی دنيا مثل آواز قورباغه ای در همهمه جنگل گم ميشه و آنچنان از صفحه هستی محو ميشيم که انگار هيچ وقت نبوديم .
غالبا دو راه برای جاودانگی وجود داره .جاودانگی شخص و جاودانگی شخصيت .
جاودانگی شخص يعنی موندن تو و جاودانگی شخصيت يعنی موندن چيزی از تو .الان از موقعی که آدم سعی داشت جلوی مرگ طبیعیشو بگیره خیلی گذشته . گرچه یه عده میرن و چارزانو میشینن تو ازت مایع به این امید که نمیرن ولی قاعدتا راههای گرمتری هم برای ماندگاری وجود داره که بهش میگن جاودانگی شخصیت .
می دونی من می گم آدما تو اين مدل هم به دو طريق جاودانه ميشن . اول اينکه مشی يا راهی رو پايه بذارن که بمونه ، (مثال مشی گاندی چطوره ؟ )
دوم اينکه ( و اين دومی الان بيشتر مده )اثری خلق کنن که تا هفت جد بعدشون بگن اوووووووووووووووووووووووووووه
اگه تو دسته اول باشی بايد بگم که پس زندگی نقطه ای اصلا به درد عزيزت نمی خوره . يعنی زندگی که ندونی در هر لحظه کجايی. زندگی که الآنت نسبت به ۴ سال پيش جز زمان چيزی طی نشده باشه ، زندگی که راه معينی درش رفته نشده باشه و .... ابيد پاشنه هات رو ور بکشی و راه بيفتی وبری ،تا راهی رو که فکر می کنی درسته به نتيجه برسونی .مثل همين کريستف کلمبوس خودمون .بعدش که رسيدی برمی گردی و به عالم و آدم اعلام می کنی که چه گلی به سر بشريت زدی . بعد بقيه رو هم دنبال خودت راه بندازی وببری اون مقصد مالوف رو حسابی سياحت کنن .
واضحه که جزو اين دسته بودن ، يه کمکی ناآسان است و برای اون هايی مفيده که اهل گشت و گذار باشن و يه جا بند نشن . ضمن اينکه بگم که اهالی اين گروه بعضاً خالی بند از آب در ميان و هستند راههای زيادی که در واقع بيراهه هستند .نمونه اش همين جناب کلود وريون موسس فرقه رائل که اخيراً کشف فرموده بنده و شما رو ۲۵ هزار سال پيش موجودان فضايی ساخته اند و او خودش هم ۶ بار آنها را روی یک کوه آتشفشان زيارت کرده است . و با تکيه به همين اصل از شبيه سازی انسان حمايت ميکند و مدعی است اين کار گام مهمی در رسيدن بشر به حياتی طولانی است .
حالا اگر جزو گروه دوم باشی .يعنی بخوای يه اثر جاودانه خلق کنی؟
به نظر تو چی يه اثر رو موندگار می کنه ؟ احتمالاً می دونی که کم نيستند کسانی که به ماندگاری به هر قيمتی فکر می کنند و براشون فرق نمی کنه که اين ماندگاری به چه قيمتی تموم شه . نمونه اش هميت جناب هيتلر که بولدزر انداخت تو يقه ء دنيا و اسمش هم ظاهراً حالا حالا ها موندگاره .

حالا بيا فارغ از اين دوتا يعنی راه واثر ، به يه چيز بدرد بخورتر فکر کنيم :

جاودانگی خود تو


يعنی بی خيال مردم !! چه کار کنيم که ما بمونيم ؟؟
فرض کنيم که اينقدر از خودت و اين عمر کوتاه مطمئن نيستی که تازه بری و يه راه تازه کشف کنی که هيچ کدوم از اونهايی نباشه که بقيه گفتن . اهل اين هم نيستی که يه اثری از خودت بذاری که وقتی خودت (دور از جون ! ) خاک شدی ، تو موزه ها و آرشيوها خاک بخوره .
دنبال يه راهی هستی که خودت ،همين خود شاخ شمشادت بمونی . يعنی به شکلی از زندگی کردن برسی که در اون اونقدر زنده باشی که با مرگت نميری ....


ارسطو ميگه : زيبايی تنها دليل جاودانگی است .p>
این جمله به نظر تو چه معنی میده ؟

 
جاودانگی
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸۱  

در ادبيات کهن ما آب حيات متناوباً به عنوان رمز بقا و جاودانگی به کار رفته . آدم چه طوری جاودانه می شه؟ چی ميتونه انسان رو از نابودی ، مرگ و فراموشی نجات بده ؟


علاقه بشر به حيات جاودان از بسياری از علاقه های او قديمی تره . نمونه های فراوانی از تلاش مصريان باستان برای حفظ جسم مردگان (موميايی ) وجود داره .آنها معتقد بودند که با اين کار روح مرده هم درکنار جسمش باقی می مونه . سازه های عظيمی مثل اهرام مصر يا همين پرسپوليس خودمان نشون می دهد که طبع بلند پرواز بشر از مدتها قبل به ماندگاری و جاودانگی تمايل داشته است .

ولی آيا اين تلاشها به فرجام هم رسيده است ؟
انسان پيشين چون هرگز نتوانسته از چنگال مرگ جان در ببرد ،جاودانگی خود را در راههای ديگری جستجو کرده است .گريز گاههايی چون بنا های يادگار ، فرزندان ذکور ، آثار خلق شده و .... بعداً رنسانس انسان را به سمت خلق آثار علمی وادبی سوق داد . تجربه تاريخی ما نشان می دهد که جز فرزند ذکور در بقيه موارد که صحبت از خلق يک اثر در ميان است ، برای جاودانه شدن اثر توجه به خيلی از نکات لازم است . (مثلاً ؟ ) و غالباً دسته خاصی از نوابغ می توانستند از عهده چنين امری موفق برآيند . امثال گاليله ، ابن سينا ، بقراط ،ديکنز و ديگران بعد از تحمل سالها مرارت توانستند نامی از خود به يادگار گذارند .
اما جز نام چه چیز دیگری ممکن است از یک انسان جاودانه شود و اساساً سوال اول همچنان پابرجاست : آیا راهی به سوی جاودانگی بشر وجود دارد ؟
>

 
مشق شب
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ دی ،۱۳۸۱  


 

دوم دبستان كه بودم يكي از بچه هاي كلاس چاييد و چند هفته اي رفت مرخصي . بعد پدرش آمد و به معلم ما كه عاشق مشق نويساندن ما بود گفت كه دفتر يكي از بچه ها را به زور به بچه عزيز او امانت بدهد. معلم ما هم كه كلي از زودنويسي هاي زوركي من مشعوف بود دفتر مرا گرفت و دودستي تقديم باباي بچه كرد .او هم رفت و حاجي ، حاجي مكه . يعني وقتي دفترم را آورد آنقدر مشق روي هم تلنبار شده بود كه من كه سهل بود ، معلممان هم نمي توانست خودش را به كلاس برساند و من هم كه آن چند وقت كلي به بهانه نبودن دفترم خوش خوشان گشته بودم حالا ديگر حال وحوصله فعاليت ناگهاني را نداشتم . فلذا اين تجربه مفيد مرا با چگونه مشق را پشت گوش انداختن حسابي آشنا كرد .
بعدا در سوم دبستان خوردم به پست يك معلم دلسوز فداكار كه هر چه سعي كرد ، مرا مشق نويس كند نشد كه نشد . يعني من مي خواستم بچه خوبي باشم ولي مشق ها ارزش نوشتن نداشتند . بقيه معلم هايم هم كه دلسوز و فداكار نبودند ، پس ارزش نداشت كه خودم را به خاطرشان عوض كنم ، خلاصه اينكه نتيجه همان ماند . فقط نكته اين بود كه من اميدوار بودم يك روزي از مشق نوشتن نجات پيدا كنم و اساسا پدرم هرسال كه به اصرار اسم مرا يك كلا س بالاتر مي نوشت مي گفت كه امسال ديگر دوره رنج و محنت من به پايان مي رسد و ديگر نمي بايست مشق نويسي كنم و از اينجا به بعد جاده را نبايد با پاي خودم بروم كه كول مي كنند و مرا مي برند .
حالا امشب كه نشستم بنويسم خنده ام گرفت كه چه كلاهي سرم رفته است . كه هنوز هم مشق شب مرا ول نكرده است و از زير مشق در رفتن هم همچنين ...



 
ربط جهالت و هويت
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ دی ،۱۳۸۱  

يادت هست که از هويت گفتم و از غم غربت و قرار بود بگويم که ربط اين دو تا چيست.

ببين خيلی ساده : هويت تو از تعريف تو از خودت شکل می گيرد و همين تعريف در واقع تعيين می کند که اقامت گاه تو و جايی که احساس آسايش می کنی کجاست و در نتيجه جا و دليلی که احساس غربت می کنی هم معلوم می شود. مثلا اگر يکی از کلمات کليدی که تو در تعريف خودت داری باشد: ايرانی ، اون وقت پا که از ايران بيرون گذاشتی دچار هزار و يک مدل غم غربت می شوی در حالی که همسرت که با تو بزرگ شده عين خيالش هم نيست که مثلا حالا ديگر در کشور خودش نيست . ضمن اینکه تعریف تو از خودت تعیین می کند که با چه جور آدمهایی همدل هستی و دور شدن از چه کسانی تو را دلتنگ می کند .مثلا اگر دستی در هنر و ادبیات داشته باشی ، یک بار که با جمعی از راننده تریلی ها همکلام شوی احساس جالب انگیزی می کنی .حال انکه همان راننده تریلی را اگر ببری شب شعر نفسش احتمالا بند می آید و در برگشت به تو می گوید:حاجی این سقلمه مقلمه ها چی بود بار ما کردی !!!
حالا هرچه آن منشا هويتی اصيلتر باشد غم غربت هم کلاسش بالا تر است .مثلا اگر کسی منشا خودش را خانواده يا بلاخص مامانش بداند به يک تعبير (زبانم لال )می شود :بچه ننه . یعنی چنین غم غربتی وقتی که سنجیده می شود دارای پارامتر های لازم نیست. مثلا تو هرچه از مادرت دور باشی بواسطه این دوری رشدی نمی کنی. و...
نکته بامزه این است که اگر بر تعريفی که از خودت داری نظارت نکنی ، آنوقت ساختار دنيا آنقدر اجق وجق هست که تعريفی به تو تحميل کند و دوری از آن تو را دچار رنجی کند که شبیه همان جهالت خودمان است و کلی دچار رنج های به قول مولوی بی گنج شوی:

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو


 

نبودم

ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۱  

چند وقتی نبودم....
البته صداي قدمهای تو را می شنيدم که می آمدی ،صبورانه به انتظارمی نشستي ومي رفتی .

عذر تاخیر


سرم شلوغ بود ولی نيامدنم دليل ديگری داشت ....

گاهی به سنگي برمي خوري که راهت را بد جوری سد ميکند .آن وقت می نشينی و نگاه می کنی . به خودت نگاه ميکني که مرد راه شده ای و به او که سد راه شده . به خودت که روانه شدی و به او که ايستاده .تو می خواهی بروی و ببینی او مي خواهد بمانی و بماند . سعي می کنی برایش توضيح بدهی که ماندن مردن است ، پا بر زمين می کوبد و شکوه سر می دهد . حق نداری قانعش کنی چون حق دارد انتخاب کند ، اين است که سکوت می کنی .می نشینی .مکث می کنی .نگاه می کنی به او که سد راه شده و به خودت که صبر ميکنی تا خدای سنگها و جويها ايندفعه هم پا در ميانی کند .


 
نظرگاه
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۱  
دوست عزيزی يادداشتی بر بحث هويت گذاشته اند که بسيار جالب است ببينيد:

اگر کسی تعریفی که از خودش دارد تغییر پذیر باشد . یعنی عمو ما یکتا نباشد و مدام
عو ض بشود هما نطور که در من ، آنوفت او یا بی هویت است یا چند هویت و آنوقت است که دچاز تعارض یا سردرگمی می شود .
اگر بی هویت باشد که با این تغریفی که تو از هویت داده ای ممکن نیست چون هر کسی بالا حره یک تصویری از خودش در سرش دارد(پس) بحث منتفی می شود. می ماند چند هویتی بودن . حالا می گو ئی خب باید خودت را متمرکز کنی روی یک نقطه که همان تغریف یکتای خودت ار خودت است . من می گویم نمی شود یا در من نمیشود . چرا؟؟؟ همه اش به خاطر دید ما نسبت به زندگی ست . تو مطلق نگر و من نسبی گرا. نه تنها در زمانهای مختلف من در بک زمان واحد هم یک تعریف یکسانی از خودم ندارم اصلا هر کس هم بگوید دارد باور نمی کنم ...


 
اطراق
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آذر ،۱۳۸۱  
بیا کمی هم دماغ تر کنيم.دوستی گفت به نوای پرنده ای يا آواي نایی.
اينجا شايد بتوانی نوايی بيابی و نايي.
 
هويت ۱
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ،۱۳۸۱  
به نام خدا
بعد از بحث جهالت ناخودآگاه ذهن ما به سمت اين سوال مي رود كه آن موطن اولين كه علم به دوري از آن مي تواند چنين اثرات مثبتي به دنبال داشته باشد ، كجاست؟ ولي فعلا به جاي پرداختن به اين سوال (براي اينكه فيلممان يك كمكي پليسي بشود) ميرويم سراغ يك بحث بسيار مهم ديگر:

هويت (يا تو كي هستي؟)


-تو كي هستي؟
-چه تعريفي از خودت مي كني؟
-كي اين تعريف رو كردي؟
-تعريف تو چقدر به خودت وابسته است؟
-چقدر از جامعه كمك گرفتي؟
- تعريفت رو از فكرت گرفتي يا حست؟
-تعريف تو چقدر كمال پذيره؟ (يعني اگر بخواي كامل شي بايد تعريفت رو عوض كني؟يا همين تعريف به كامل شدنت هم كمك مي كنه)
-تعريف تو چقدر جامع است؟(يعني چه بخشهايي از وجو دت رو در بر ميگيره. مثلا اگه بگي من خوشگلم ، شامل عقلت هم ميشه؟)
-تعريف تو چقدر انحصاريه؟(يعني مخصوص خودته يا تعميمش هم ميدي؟ راجع به ديگران هم با همين تعريف قضاوت ميكني؟ مثلا اگه تعريف مثبت تو از خودت اين باشه كه من خوش تيپ ام، اون وقت نسبت به بد تيپ ها مثبت فكر ميكني؟)
-تعريفت چقدر استحكام داره؟(يعني در ثروت و فقر، در خوشي و ناخوشي و... همين تعريف رو مي كني؟)
-تعريفت چقدر ممكنه؟(يعني چقدر امكان پياده سازي داره؟)

مي خوام بگم كه جواب تو به اين سوال ها و سوال هايي از اين دست تعيين ميكنه كه تو كي هستي؟ يا هويت
 
هويت ۲
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸۱  
مي خواهم بگويم كه تعريفي كه تو از خودت مي كني تعيين مي كند كه تو كه هستي .چه هستي و چه وري حركت ميكني. تعريف تو طبقه اي را كه به آن متعلقي تعيين مي كند. آدم هايي كه با آنها سروكار داري جدامي كند و ذهن تو را روي محيط هايي كه مي پسندد ،شرطي مي كند. مي نشيند ته ذهن تو و تو را به طرف نهايت خودش مي كشد و تو ته زندگيت مي بيني كه (گرچه شايد هيچ وقت عملا متوجه نبوده اي كه اين البته از تو بعيد است) ولي در تمام زندگيت هميشه به نحوي گزينشي عمل كرده اي و در اين گزينش ها بر اساس تعريفي از خودت عمل كرده اي كه از دو حالت خارج نبوده است: يا انتخابش كرده اي و يا بهت تحميل شده است.
اين تحميل كلي گزينه شيكي است. يعني همينجوري نگاهش نكن كه قيافه اش زشت است برعكس كلي در عمل محترمانه ومتين است. ميگي نه ؟ مثال جقجقه اي اين قبيل تحميل هاي محترمانه اين است:
بچه بابا: اين تعريف از زمان تولد همراه آدم است . به كسي گفته مي شود كه در درجه اول هويت خود را از (نام / شخصيت / طبقه / موقعيت/ شغل /ثروت/...) پدر يا مادرش مي گيرد. اين تعريف بدليل همراهي از زمان كودكي ، ضمني است. و همين ضمني بودن تشخيص آن را مشكل مي كند. از مهمترين آثار آن وابستگي شديد فكري (و بعضا عاطفي ) به پدر و مادر است. افراد اين دسته در تفكر، تصميم گيري و خصوصا ازدواج از الگوهاي پيش ساخته پدر و مادر استفاده ميكنند.
بقيه اين قبيل تحميل هاي محترمانه را خودت مي تواني حدس بزني. بنابراين ما مثال زدن را ول مي كنيم و ميرويم سراغ كاسبي خودمان .
قاعدتا حالا به اين نتيجه رسيديم كه تعريف هر كس از خودش هويت او را شكل مي دهد. خوب حالا صورت مساله اول اين است:
-- چطور تعريف فعلي را كه از خودمان داريم بهبود بدهيم؟
فرضيات مساله: تعريف فعلي ما تعريف مثبتي است. يعني ضرر كلاني به ما نمي زند و زمينه رشد ما را فراهم مي كند ولي مثلا خيلي كمال پذير نيست و ما بر اساس روحيات كمال گرايانه مان
مشتاقيم كه هي تاقچه بالا بگذاريم و خودمان را بيش از اين تحويل بگيريم .يا در كنار محاسن بيشمارمان عيب هاي ناچيزي هم در تعريف ما هستند كه بدمان نمي آيد از شرشان خلاص شويم.




 
 
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۱  
گفتم حالا که بحث عقلیه یه یادی هم از شمع خرد کنم

 
جهالت۲
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸۱  
البته اين منفعت مربوط به كسي است كه "نداند و بداند كه نداند" يعني كسي كه بار سنگين جهالت خود را بپذيرد. يعني دلبستگي اصيلي داشته باشد و از نبود آن احساس تنگنا كندو الا كسي كه جاهل باشد و ككش هم نگزد كه تكليفش معلوم است.
غم غربت را Homesick
هم مي گويند كه به نوعي اشاره به دوري از خانه يا دوري از اصل است .
چنين غمي اگر به درستي شناخته شود (كه اين خودش كلي تبصره دار ه)باعث ايجاد فاصله بين شخص غريب و جمع او مي شود. چون همين كه كسي تعلقاتش با بقيه فرق كند (مثل قصه ماهي سياه كوچولو نوشته صمد آقاي بهرنگي)بين او ديگران فاصله مي افتد و اين فاصله (گرچه ماهي سياه كوچولو را از همه دوستانش جدا مي كند،) به نوعي جلو رفتن در زمان منتهي مي شود. يعني اگر فرض كنيم كه آدمها با گذشت زمان فهميدگي شان زياد مي شود اين فهميدگي معرفت آنها را هم بالا ميبرد(كه اين البته با كمال تاسف فرض است)،آن وقت به اين نتيجه ميرسيم كه ماهي سياه كوچولويي كه الانش اينقده ميفهمد در واقع انگار دو سه نسل بعد از ماهي هاي ديگر زندگي مي كند
حالا اگر بگيم كه اين جلو رفتگي در زمان همان نبوغ خودمان است چي ميگي؟
پس دومين اثر جهالت شد نبوغ.
و اين نبوغ (اگر چه همراه تنهايي، درك نشدن وبي همدلي است) فرزندان خلفي پرورش مي دهد
كه يكيشان ميشود آقاي مولانا:
كز نيستان تا مرا ببريده اند
از نفيرم مرد و زن ناليده اند

 
جهالت۱
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۱  
ميلان کوندرا کتابی داره با عنوان جهالت که توی آن يکی از ناب ترين سوژه ها رو با خاک يکسان کرده است .تنها نکته جالب اون کتاب تعريفي است که کوندرا از جهالت ميکند.
جهالت به يک معنی دورافتادن از اصل است.يعنی دور شدن از آنچه نهاد بشری تو دوست دارد.يا همان غم غربت خودمان.به اين معنی همه ما کم و بيش دچار جهالت ايم.اثر غم غربت يا غريب بودن روی مجموعه روح و ذهن يه آدم هيجان انگيز است ولی به اين آسانی ها فهميدنی نيست.يعنی يکی دوتا نيست.
در درجه اول جهالت از اصل باعث کنده شدن آدم از محيط اطرافش می شود.يا به عبارت ديگر: بی تعلق شدن نسبت به محیط.مثال جقجقه ايش ميشود آنکه بچه ای که مدرسهاش را دوست ندارد و دلش تمام مدت پيش خانه و مامانش است،توی مدرسه ۲۰ بگيرد يا ۵ برايش خيلی تفاوتی نمی کند.
اين بی تعلقی را اگر کمی پردازش کنی بدست می آید:
آزادی
پس اولين اثر مثبت چنين جهالتي آزادي است. اين آزادي همان آزادي است كه سعدي در باره اش مي گويد :
من از آن روز كه در بند توام آزادم
شادمانم كه به دست تو اسير افتادم


 
 
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۱  
ديشب داشتم به پير شدن فكر مي كردم.
يادمه اولين باري كه فهميدم محدودم، سر قضيه قد كشيدن بود. اون وقتها دو تا كاج دوقلو توي كوچه مون داشتيم كه منو ياد اون قصه معروف دو كاج مي انداختن.
يادمه قد اون موقع من يه 7-8-10 سانتي از اون دوتا موجود كوچولو بلندتر بود.بعد يه زمستون سرد اومد و وقتي بهار شد با كمال تاسف فهميدم كه اون دوتا دوست سبز حالا ديگه اقلا 20 سانت از من بلند ترن.
اون روز ها اندوه عجيبي همه ذهن منو اشغال كرده بود. نمي دونم ديدي يا نه، ولي بچه ها معمولا خودشون رو تو حصار امن پدر مادرشون احساس مي كنن . منم به اين دلخوش بودم كه درسته كه من كوچولوام ولي قد بابام كلي از قد اين دوتا فينگيلي بزرگتره...
اين هم فايده نكرد چون دست بر قضا پدر اون دو تا كاج چند متر اون ور تر از اونا واسه خودش جا خوش كرده بود و قدش هم اقلا 10 تاي باباي من بود...
از اون موقع هر وقت به يه محدوديت مي رسم همون حس توي من زنده مي شه. البته نه دقيقا همون. درصدي از اون. توي اين هفصد سالي كه عمر كردم
ياد گرفتم كه با محدوديت هام مهربون باشم.
اينه كه الان هم كه به پيري فكر مي كنم ، ياد اين حرف غوره مي افتم كه:
غوره پيرهم كه بشه، تازه ميشه كشمش
 
قصه اون کرم خاکيه که...
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۱  
می خوام يه داستان تعريف کنم...می دونم که حال و حوصله نداری ولی قبول کن که بچه ها همه قصه رو دوست دارن.تو هم بچه بودی...پس اين يه دفعه رو هم بچه باش .
باور کن از آدم بزرگ بودن خیلی بهتره.

يکی بود يکی نبود غیر از خدا هیچی نبود هیچکی نبود
يه کرم خاکی بود که بزرگترين سرگرميش خاک بازی بود.مثل همه کرم های خاکی دیگه.تا دلت هم بخواد از بارون فراری بود.آخه بارون ...هر چی از نامرديش بگی کم گفتی .صاف راه می گرفت و می اومد تو خونه کرم خاکی.اونوقت کرم خاکی هم مجبور می شد بار و بنه اش رو جمع کنه بره بشينه دم در تا اين مهمون ناخونده کی هوس کنه خونه شو خالی کنه.
و این ماجرا بود و بود تا اينکه کرم خاکیه يه روز به خودش گفت:آخرش که چی، بايد بری سنگاتو باش وابکنی، بگی اين که نشد هر روز هر روز راه بگيری بيای خونه مردم حال گيری!روز شونو شب شونو بریزی بهم ، بعد هم دوباره حاجی حاجی مکه .آخه اسمت بارونه که بارونه،آسمون می فرستدت که می فرستدت .آب روشنيه که روشنيه دليل نميشه که را تو بگيری بيای سراغ ما.خوب ما روشنايی نخوايم کی رو بايد ببينيم؟ميای ما رو از خونه زندگيمون ميندازی بالا جلوی آفتاب.برق از سرمون بپره؟آخه مگه کرم بودن چشه؟خاک که باشه، مزه خوش مزه اش اش که باشه ، ديگه چی کم داريم؟
همین شد که کرم خاکی تصميم گرفت اين دفعه حسابی از خجالت بارون درآد.اين بود که منتظر نشست تا آسمون حسابی ابری شد.اون وقت رفت جلوی آسمون و هر چی از دهنش در می اومد بهش گفت...

بعدش می دونی چی شد؟


آسمون دوباره واسه بدبختی کرمی که اینهمه خاکی بود گریه کرد...

 
خاطره ها
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۱  
اينو گذاشتم برای بابا بزرگم:

تو هم ببين اگه تاحالا مزه فقد رو چشيدی.مرهمی است بر دردی





 
پرنده
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آبان ،۱۳۸۱  



پدر بزرگم ديروز مرد.
نمی دونم دقيقا چه احساسی دارم.يه جور هايی رو تموم بچه گی هام سايه انداخته بود.البته از اوون پدربزرگهای قصه ها نبود که عصا داشته باشه و عينک. عصا داشت ولی عينک... ای بفهمی نفهمی به کارش نمی اومد.مدتها بود که تقریبا نمی دید.

پدر بزرگم ديروز مرد.
نمی دونم توی زندگیش معنای طلوع رو چقدر فهمید .نمی دونم عظمت آسمون رو چقدر حس کرد.نمی دونم زیر بار سخت زندگیش تونسته بود هنوز به پروانه ایمان داشته باشه؟
تونسته بود با دلش حرف بزنه؟ تونسته بود شبا واسه چشم انتظاریاش قصه بگه؟سر غصه هاشو بذاره تو دامنشو دلداری بده؟
پدر بزرگم ديروز مرد.
من دیشب تا طرفهای صبح خوابم نبرد.فکر اوون پرنده ای که اوون رو گذاشت رو بالای سفیدش و رفت... ولم نکرد. فکر اوون پرواز بلند که انتظار من رو هم می کشه و وقتی اتفاق می افته به همین قطعیت به همین روشنی و به همین سادگی:
پدر بزرگم ديروز مرد.